خیلی باحالین .
نکنه خدای نکرده یه سری به ما بزنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
خیلی باحالین .
نکنه خدای نکرده یه سری به ما بزنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
چقدر شیرین است
شعر گفتن و نشستن کنار پنجره
انگشت بر شب گذاشتن
و نگاه به آسمان دادن
و سلام گفتن
به ماه و ستاره هایی
که در باد و باران گم نمی شوند
صدایم کن
دستانم را بگیر
از پشت سروهای غرور
بیرون بیا
برف های دلتنگی را آب کن
فریاد میزنم
نمی شنوی
گلویم بی صداست
وقتی قفس شکست
قناری آزاد شد
اما
پیش از رهایی او
قفس آزاد شد
از قفس بودن
از زندانی کردن
همیشه زندانبان
بزرگ ترین زندانی ست!
دلم می خواهد
ابر های بارانی را
از آسمان بدزدم
و مثل رخت چرکها
انها را بپیچانم
تا که بغضشان فرو بریزد
میدانم که خیالی بیش نیست
وقتی دستهایم
به آسمان نمی رسند
سایه هایمان
رسیده بودند تا افق
سرمان را که بالا گرفتیم
آسمان
گونه هایمان را نوازش می داد
ولی چشم به راه ستاره ای
تا صبح
منتظر می ماندیم
هنوز ساعت ها می بارند
و در نگاه خشک و پوسیده ما
نبض انتظار
تا ابد
(سپینا)
احساس سردی میکنم
احساس می کنم نسیمی که می وزه برای من نیست
دل تنگ
زمزمه کنان توی دلم پرسه میزنم
همش دوست دارم چیزی بگم
یا شاید کسی بهونه شه باهاش حرف بزنم
شاید هم بهتره ساکت باشم و چیزی نگم
نمیدونم
نه نه
نمی دونم
واقعا نمیدونم
آخ ................. از این حال پریشونی
سر در گمم
نمی دونم چی کار باید بکنم
آخه چرا هر موقع که تنها میشم دلم میخواد با کسی حرف بزنم؟
چرا باید هر موقع خواستم با کسی حرف بزنم،همه یا نیستن و یا نمی تونن و یا اصلا وقت ندارن و یا اصلا به جا نمیارن؟!!!
بازم تنهایی
بازم بی یار و یاوری که منو از این تنهایی خسته کننده بیاره بیرون
دیگه شعر هم جواب بی حوصله گی منو نمیده
سازم هم منو تنها گذاشته
دوست دارم از پوستم جدا شم و بال در بیارم و پرواز کنم و برم آسمون و اینقدر برم و برم که نقطه بشم
احساس میکنم کسی مراقب منه
هی پشت سرم رو نیگاه میکنم و هیچی ........نه ، کسی نیست
بشینم و آروم باشم
ای بابا
نمی تونم
آرامشم کو؟!!!
من سعادت میخوام
ناز میخوام
نوازش
کی بود؟!!
کسی چیزی گفت؟!!!
دلم........
ای وای
باز یه لحظه از یاد خدا غافل شدم
یادم رفت من تنها نیستم
پس چرا احساس تنهایی میکردم؟!!
وای
وای
خاک عالم بر سرم
باز به صدای شیطان نامرد گوش دادم
آخه اون نامرد کافیه یهکم
فقط یه کم
دلت رو خالی کنی از ابدیت
رخنه می کنه در تمام وجودت
آه.......
افسوس
خدایا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من تنها نیستم
شکر
شکر
شکر
اینقدر شکر که حتی خواهشم از خدا اینه که اون یه ذره رو هم از دلم بیرون نشه که یاد شیطان نامرد کنم
احساس خوبی دارم
حتی این نوشتن هم به من احساس خوبی میده
دوستان خوبی دارم
خانواده ی خوب
خدایی مهربان و خوبتر
پس من چه غمی دارم؟!
چرااحساس سردی منو رهاکرد وقتی یاد خدا کردم؟
حتی سردی و پوچی هم از من دور می شه وقتی یاد حق میکنم
تقدیم به همه
من خدا رو در دلم احساس میکردم ولی
با نوای پست شیطان دور می گشتم همی
سرد و بی خود در هوای خویش می رفتم کمی
و از خدای خویش غافل میگشتم کمی
در درون خود گناهی سوز مید اد مرا
من چه کردم با خودم،ای وای بر من ای خدا
ای وای بر من ای خدا
نه ..من نه اینم که بی خودی باشم در این عالم
منهمانم که خدا دیمده از خودش
یاریم کن ای خدا و از خواب غفلت وا رها
من نمی خوام بدون تو زنده بود ن را
کس نمیخواد هیچ کس آن را نمیخواهد
پس خداوند بزرگ ما مریدان ثواب
در دل ما آتشی از عشق خود را کن رها
در دل ما آتشی از عشق خود را کن رها
در دل ما آتشی از عشق خود را کن رها
در دل ما آتشی از عشق خود را کن رها
من عشق را دیدم ـ
احساس را دیدم
و خودم را در آئینه تو!
چه پوچ بودم و زشت!
و تو را درآئینه خود!
چه سلیس بودی و روان!
آه صد افسوس
که من با تو تر نشدم
کاش باران زده بود
تا نگاه خیس باران زده ات را
فرو می بردم در دل
و صعود می کردم در شور!
من طرحی از روی تو را
با خود برده بودم به خیالم!
که اگر شبی ماه نبود
من پای در تاریکی شب نگذارم.
من نمیرم .
من .....آه!
If a little boy
Likes a little girl
He should give the world
To that little girl
Tell her that he loves her almost everyday
Put his arm around her
Chase the clouds away
If a little girl
Like a little boy
She shouldn’t get upset
She shouldn’t get annoyed
If that little girl
Takes a little time
Waking up her mind
Making up her heart
.....
OR THE LAST TWO ONES MAYBE ARE:
Waking up her heart
Making up her mind
....
And it goes on
And on
And on
And on
|
دیروز شیطان را دیدم... | |
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد ،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود بلند شدم . به مهمانی که دعوت شده بودم فکر میکردم با قلبی که میتپید |